قیمت سکه و ارز
۱۳۹۹/۰۳/۲۳ - ۱۶:۴۹

پایم را گذاشتم تا دلم برای همیشه آنجا بماند!

گذر کردن از شب ها و روزهای جبهه برای رسیدن به بخش پایانی دوران جبهه جانباز "حسین زاده"، عنایتی خاص بود که کمک کرد تا راه های نرفته جنگ را در کنار او برویم، جبهه را از نزدیک و ملموس تر، تجربه کنیم و حال و هوای پشت هر سنگر و کمین و شیار را بهتر درک و لمس کنیم.

پایم را گذاشتم تا دلم برای همیشه آنجا بماند!

به گزارش سراج24،  آنهایی که حتی مدت کوتاهی از ایام متفاوت و بی تکرار دفاع مقدس را تجربه کرده اند، از تک تک روزها و خاطراتشان با احساسی متفاوت و واژه هایی خاص صحبت می کنند. چه برسد به کسی که 5 سال از زیباترین دوره های زندگی خود یعنی نوجوانی و عنفوان جوانی اش را در چنین ایامی، با چنین جو و شرایطی، با چنین انسان هایی و چنین معنویت و اعتقاداتی گذرانده باشد.

 خاطرات روزهای نقره گون و طلایی دفاع مقدس که همچون گنجینه ای گرانبها در صندوقچه زندگی حاج " اکبر حسین زاده" جا خوش کرده، چون خورشیدی در آسمان روزهای زندگی وی می درخشد و یادآوری وقایعی که در طی این چندین سال بر او گذشته همچون پارو زدن بر روی قایقی ست در دل یک اقیانوس آرام و آبی که خورشید پولک های نورش را بر آن پاشیده است!

 "حاج اکبر" از روزهای ابتدایی گفت و گو که خاطراتش را از خوردن سیلی برای ایستادن پای رفتن به جبهه شروع کرد، ما را نمک گیر خاطره گویی های از ته دل و بیان بی تکلف و بی پیرایه اش کرد... آن هم از دوران زندگی ای که با زیباترین خاطره ها، عمیق ترین احساس ها و بی بدیل ترین صحنه های روزهای جنگ گره خورده بود به گونه ای که در طی مسیر ضبط این خاطرات، حتی خودش را سخت محو آن روزهایی می کرد که درحال مرورشان بود.

اکبر حسین زاده با پیراهن آبی و پای قطع

 گذر کردن از 15 قسمت و عملیات ها و شب ها و روزهای جبهه برای رسیدن به بخش پایانی دوران جبهه جانباز "حسین زاده"، عنایتی خاص بود که از طرف خداوند به ما شد برای اینکه با یکی از رزمندگان کم سن اما شیرمرد دفاع مقدس تمام این سال ها را طی کرده و زندگی کنیم. راه های نرفته جنگ را در کنار او برویم، جبهه را از نزدیک و ملموس تر، تجربه کنیم و حال و هوای پشت هر سنگر و کمین و شیار را بهتر درک و لمس کنیم.

 بخش شانزدهم گفت و گو با جانباز قطع پا جانباز " اکبر حسین زاده "، رزمنده و جهادگر هنوز جبهه های رزم خدمت، مدیر باشگاه جانبازان ستارگان ایثار تهرانپارس و مدیر اجرایی گروه حاج احمد متوسلیان، به بعد از عملیات بیت المقدس 4 و عملیات مرصاد و پایان جنگ مربوط می شود و کشتی خاطرات بعضا" دقیقه به دقیقه و روز به روزِ حاج "اکبر حسین زاده" به ساحل روزهای آخر جنگ می رسد.

پای آخرین صحبت های شیرین و به یاد ماندنی حاج اکبر تا واپسین روزهای جنگ می نشینیم؛ او که هنوز هم ثابت قدم بر روی پای جامانده اش محکم و استوار ایستاده است:


فاش نیوز: بیت المقدس 4 تمام شد. بعد از برگشت از عملیات چه کردید؟

- برگشتیم و دوباره سازماندهی شدیم و نیرو گرفتیم. دوباره رزم شبانه ها و آموزش ها و نماز جماعت ها و دعای توسل ها و کمیل ها. نیروی جدیدی که بعد از بیت المقدس 4 آمده بودند، از نظر معنویت متفاوت و خاص بودند. در طول جنگ تمام نیروهایی که می آمدند، نیت های پاک و معنوی داشتند و سیم هایشان به قولی وصل بود ولی همان طور که گفته بودیم، بچه ها در والفجر 8 طور دیگری بودند، بچه های جدیدی هم که الان آمده بودند نه به آن شکل اما متفاوت و خاص بودند. اواخر جنگ بود و کمبود نیرو و هر نیرویی که می آمد، می پذیرفتند. نیروهای جدیدی که ما گرفتیم، معنوی بودند و دوست داشتنی و متفاوت! همه نیروها یا رزمنده ها عزیز بودند ولی حس اینها فرق داشت!


فاش نیوز: در فاصله بین بیت المقدس4 تا عملیات بعدی، چه کردید؟ برگشتید تهران؟

- برگشتیم تهران. قرار شد برای یک آموزش حدود 30- 40 روزه در پادگان امام حسین، برای گروه های عالی جنگ و هر کس در رده خودش برویم. همین ایام بود که گفتند عراقی ها زدند و فاو را گرفتند. عراق می خواهد در شاخ شمیران عملیات کند. گفتند سریع برگردید شاخ شمیران و ما پیش دستی کنیم. خلاصه ما به شیخ صالح برگشتیم.

 رفتیم اردوگاه و همان که گفتم. نیرو گرفتیم و آموزش دادیم. برج یک که بیت المقدس 4 بود، ما برج 6 و 7 بود که برای خط پدافندی شاخ شمیران رفتیم. اما در همین مدت نه چندان طولانی، به بچه های آنجا حس متفاوتی پیدا کرده بودم. توی آموزش هم مثل کلاس است. شیطنت ها و شوخی ها و بازی ها، اذیت کردن همدیگر و سربه سر هم گذاشتن! مهدی خراسانی هم که خیلی اذیت می کرد و شوخی های خاص خودش را داشت.

 هیچ کس از من نشنیده بود عصبانی بشوم و حرف نامربوط بزنم. وسط یک صبحگاه نمی دانم مهدی خراسانی آمد چه کار کرد که من خیلی عصبانی شدم! شروع کردم به داد و بیداد کردن و بد و بیراه گفتن! مهدی خراسانی با صدای بلند شروع کرد به خندیدن که اکبر! فحش داد! اکبر فحش داد! انگار که چه موفقیتی به دست آورده بود. اینطوری سر به سر هم می گذاشتیم. من دنبالش می کردم و او هم فرار می کرد و می خندید!


 خلاصه دو سه روزی که گذشت، گفتند دشمن زده و توی فاو جلو آمده! فاو را گرفته. برگشتیم شیخ صالح و برای شناسایی رفتیم که ما هم عملیات بکنیم. روحیات خاصی حمکفرما بود. جریانات پذیرش قطعنامه در حال پیش آمدن بود ولی کسی که اطلاع نداشت. شب ها همه جمع می شدیم و سوره واقعه را می خواندیم. من معاون دسته بودم و فرمانده دسته مان شهید فریدون تاجیک بود. در عملیات مرصاد.

اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۲۴
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••